تبليغاتX
3 دیوونه

اولین نوشته در سال 1386

سلام

آره... سال ۱۳۸۵ هم تموم شد

چه فرقی می کنه... امسال هم مثل پارسال و سال بعد هم....!

امیدوارم سال خوبی داشته باشید

 یلدا 

باد آهنگ غریبی دارد

غم غربت با اوست

فصل خفتن در راه، عاشقی بی معناست!

پرپر شاپرک کوچه ما

قطره اشکی ز غم شمع به جاست!

نه چراغی در باد... نه گلی بر ساقه... همه پرپر ز خموشی!

نوشته شده در یکشنبه 1386/01/26ساعت 6:35 قبل از ظهر توسط یلدا |

زندگی

شناختنت بی گناهترين گناهم بود
يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم بود
با تو بودن آرزويم و تو را گم كردن پيدايش سراب بود
تو مانند پرستو آمدی و به دورترين ديارغربت رفتی
بی تو ثانيه ها تكراری شده اند
آيينه چيزی جز سراب را نشان نمی دهد
شقايق غريبی می كند
جاده در انتظار مسافر است
هنوز دلم بدون تو بهانه می گيرد

من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه می كنم
و
منتظرت هستم

               

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط یلدا |

درد دل یلدا با شما دوستان

سلام بچه ها

یه بار دیگه بی هدف صفحه وبلاگ رو باز کردم تا از خودمون بنویسم

ولی هر چی فکر می کنم اتفاق یا خاطره تازه ای یادم نمیاد

از روز: ۰۹/۰۲/۱۳۸۵ که آخرین پست رو تو وبلاگ نوشتم تا الآن: ۱۳/۱۲/۱۳۸۵

همه چی تکراریه... بی خیال...

فقط اینو بگم که مانی و سحری حالشون خوبه و به همتون سلام رسوندن

دلم گرفته... یه شعر براتون می نویسم و میرم

 امیدوارم همیشه شاد باشید

 یلدا 

نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط یلدا |

معرفی این 3 دیوونه

 سلام بچه ها

خوبین...؟ خوش میگذره...؟

 میخوام به قولم عمل کنم

تو این پست می خوام سحری و مانی و یلدا (این ۳ دیوونه) رو بهتون معرفی کنم.


از سحری شروع میکنم:

اسم : سحر

سن : 17 *** قد : 167 *** وزن : 46

رنگ مو : خرمایی *** رنگ چشم : قهوه های تیره

خصوصیات اخلاقی : شیطون و قرتی و دوست داشتنی ، دیوونه ، کمی تودار و...

سحر یه دوست پسر به اسم علی داره که میگه اونو خیلی دوست داره.


حالا نوبت به مانی جونمه :

اسم : کتایون (کتی)

سن : ۳۸ *** قد : ۱۷۰ *** وزن : ۶۵

رنگ مو : طلایی *** رنگ چشم : قهوه ای تیره

خصوصیات اخلاقی : شیطون و قرتی و دوست داشتنی ، دیوونه ، لجباز ، خوش خنده و...

مانی یه دوست پسر داره به اسم پدرام که قبلآ می گفت خیلی دوسش داره.


حالا خودم :

اسم : یلدا

سن : ۲۳ *** قد : ۱۶۵ *** وزن : ۴۲

رنگ مو : مش طلایی *** رنگ چشم : قهوه ای تیره

خصوصیات اخلاقی : ساکت و تودار ، لجباز ، دیوونه ، عاشق ، دمدمی مزاج و...

یلدا ۳ ساله که دوست پسر نداره ، ولی هنوز...


خب... بچه ها اینم از معرفی ۳ دیوونه

 اگه دوست داشتین یه نظرم بدین

مرسی

منتظر نظرهای شما دوستان هستیم

 شاد و موفق باشید

 یلدا 

نوشته شده در شنبه 1385/02/09ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط یلدا |

سحری اومد

برای اولین بار سلام :
از این که به ما سر نمی زنید و نظر نمی دید
نهایت تشکر را دارم .
حالا از شوخی گذشته بگم که من کم و بیش
به نت می آم تا حالا هم هیچ مطلبی تو این وبلاگ ننوشتم .
بیشتر مدیریت این وبلاگ و آجی یلدا گرفته چون عاشق اینترنته
الآن هم داره من و می کشه برم تا به قتل نرسیدم .
به وبلاگ شخصی من هم سر بزنید البته اگه دوست داشتید
سحری

نوشته شده در دوشنبه 1385/02/04ساعت 3:33 قبل از ظهر توسط یلدا |

اینم حال و روز این چند روز ما

 سلام بچه ها

بازم مثل همیشه چیزی برای گفتن ندارم

ولی بد نیست که چند روز یه بار سر بزنم و اتفاقات تکراری روزامون رو بنویسم

 از خودم شروع کنم... مثل همیشه دلم برای آدم آهنی تنگ شده

 از سحری بگم... اونم بیشتر وقتش با علی میگذره

 از مانی بگم... مانی گلی مریض شده... الهی بمیرم براش...

 ولی خدا رو شکر داره بهتر میشه

خب این بود حال و روز این ۳ دیوونه توی این چند روزی که گذشت

بچه ها برای دفعه بعد میخوام یه پست رو اختصاص بدم به معرفی این ۳ دیوونه

 چطوره....؟ خوبه...؟

 امیدوارم همیشه موفق و شاد باشید

 یلدا 

نوشته شده در دوشنبه 1385/01/28ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط یلدا |

گله از دوستان

 سلام بچه ها

بچه ها مرسی از اینکه این همه به ما لطف دارین

مرسی از این همه نظری که نمیدین...!!!

بعد از مدتها اومدم یه سری به وبلاگمون بزنم...! ولی...

ولی اصلآ مهم نیست... ما برای دل خودمون، خاطره هامونو ثبت می کنیم

توی این وبلاگ نه برای نظرات شما...

البته مرسی از عزیزانی که نظر دادن و علاوه بر نظر،ما رو توی ساختنش یاری کردن...

 واقعآ ممنون

خب دوستان... دیگه حوصله ندارم...

وقتی دیدم هیشکی نظر نداده... دیگه حس نداشتم

 می خواستم براتون یه شعر قشنگ از خودم که تازه گفته... بنویسم... ولی...

 بی خیال...

شاد و موفق باشید

 یلدا

نوشته شده در جمعه 1385/01/25ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط یلدا |

یه بیت شعر دیگه از مانی گلی

 سلام بچه ها

داشتیم سریال مهربانو رو نگاه میکردیم

که شقایق فراهانی یه بیت شعر خوند و مانی دیوونه عوضش کرد

 دلقک بازی همیشگی

*~*~*

تو نیکی می کن و در دجله انداز

تا من شیرجه زنم و درش بیارم

*~*~*

 مواظب خودتون باشید

فعلآ

 babye

 یلدا

نوشته شده در جمعه 1385/01/18ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط یلدا |

بازم یه دلتنگی دیگه...

<< سلام بچه ها >>

این روزا هم فرقی با روزای قبلمون نداره

هر روز دلتنگتر و بی کس تر از روز قبل

میگذرد این روزگار

تلخ تر از زهر

یعنی واقعآ میاد اون روزی که شیرین باشه زندگی... مثل گذشته...؟؟؟

چیزی ندارم بگم براتون

سحر با علی رفته بیرون و مانی هم داره TV نگاه میکنه

منم که مثل همیشه....!

 خوش باشید بچه ها

~*~*~*~*~*~

در گلوگاهم فريادی است به سرخی گل و گرمی آتش

پرسان پرسان در پی تاكستانم

تا در آخرين لحظه جرعه ای نوشم

همراه ترم ساز عاشقی كه

زخمه ميزند بر تار و پود دل خويش

 یلدا

نوشته شده در جمعه 1385/01/18ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط یلدا |

// یه چرت و پرت دیگه //

 سلام بچه ها

دیگه نمیخواستم  بیام اینجا و چیزی بنویسم.

ولی.... مانی و سحری گفتن که....

خلاصه که اومدم یه چرت و پرت دیگه بنویسم و برم...

درسته که مثل همیشه دلم گرفته

ولی

 مانی و سحری الآن تو اتاق پیش من نشستن و خیالم راحته که کنارم هستن

توی این مدت اتفاق خاصی نیفتاده و روزها و شبهامون همه تکراری و بی هدف بودن

مثل همیشه

 راستی عیدتونم مبارک بچه ها

 آرزو میکنم که همتون سال خوبی داشته باشید

ما که هیچ جا نرفتیم

مثل همیشه لج و لج بازی نذاشت که بریم

خیلی دلم میخواست برم شمال

 ولی بدون مانی و سحری مگه میشه؟؟؟

دلم نیومد دیگه، بی خیال...

بچه ها یادتون باشه هر موقع رفتین شمال...

هر موقع رسیدین به دریا به خاطر پاکی و بزرگی اون زانو بزنید جلوش

 برای خودتون و هر کی که دوست داشتید دعا کنید

اگه شد فقط از طرف یلدا هم به دریا سلام کنید.... همین!

مرسی

 شاد باشید

 یلدا

نوشته شده در شنبه 1385/01/12ساعت 6:55 قبل از ظهر توسط یلدا |

چرت و پرت...

<< سلام دوستان >>

 مثل همیشه تنهای تنها٬ مانی و سحری خوابیدن

شما هم که یه سر نمی زنین و اگر هم سر میزنین یه نظری نمی دین

 اصلآ ولش کن٬ پشیمون شدم از ساختن این وبلاگ

من دیگه چیزی توی این وبلاگ نمی نویسم

....اگه چیزی نوشته بشه یا سحری مینویسه یا مانی....

 یلدا

نوشته شده در شنبه 1384/12/27ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط یلدا |

غیر فعال کنیم؟

راستی بچه ها من میخوام صفحه نظرخواهی (همه پستها)ا رو ببندم.

البته صبر میکنم، تا مانی و سحرم بیان نظرشونو راجع به این کار بگن.

شما هم نظر خودتون رو اگه دوست داشتین بگین

 خوشحال میشیم نظرتونو بدونیم

 یلدا 

نوشته شده در جمعه 1384/12/26ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط یلدا |

یه کلیپ خاطره انگیز

<< بچه ها دوباره سلام >>

بچه ها من داشتم کلیپ های سایت ایران کلیپ زیر و رو میکردم

که با دیدن یکیشون یاد یه خاطره افتادم

با خودم گفتم لینکشو بذارم شما هم ببینید

یه کلیپ قشنگ با آهنگی از کامران و هومن به اسم: فدای سرت

برای دیدن کلیپ کلیک کن

نوشته شده در جمعه 1384/12/26ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط یلدا |

زندونی در سلول انفرادی...؟

<< سلام بچه ها >>

 نمی خواستم up کنم، از دیشب جلوی خودم رو گرفتم که نیام اینجا... که آخرشم...

آخه مانی و سحری از دیشب رفتن خونه خاله اینا... طبق معمول من نرفتم...

 دلم از دیشب گرفته... تنهای تنها... اصلآ نمی فهمیدم کدوم سایت رو باز میکنم یا...

سرتونو درد نمیارم بچه ها...

 

میرم که باز به یاد تو

دستامو زنجیر بکنم

گوشه زندون چشات

سکوت رو از بر بکنم 

 یلدا

نوشته شده در جمعه 1384/12/26ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط یلدا |

این هم بگذرد...

 سلام بچه ها

الآن پیش مانی و سحر نشسته بودم

 آخه بیدار شدن

ولی بچه ها صبح یکی از دوستام که دیگه باهاش

 رابطه ای نداشتم (رعنا) بعد این همه وقت sms زد بهم

 فقط می خواست منو اذیت کنه

بچه ها... میدونین چی بهم گفت؟؟؟

گفت که داشته عکسهای دوست خالشو میدیده

که بین اونا یه عکس از دوست خالش (مژده)

 که با دوست پسرش انداخته بوده میبینه

 بچه ها اون میگفت پسره شبیه آدم آهنی من بوده

 ولی مانی و سحر میگن رعنا دروغ میگه

 الآن من چی کار کنم؟؟؟

 یعنی آدم آهنی اصلآ یاد من نیست؟؟؟

فعلآ که نمیدونم چی کار کنم

کسی هم نیست باهاش راحت حرف بزنم

 مانی و سحر حرفمو نمی فهمن اصلآ

بازم سحر... سحری یه کم میفهمه چی میگم

ولی حوصله نداره به حرفام گوش بده

 هر چی میگم یا ساکت سرش تو جدولشه یا هر از گاهی میگه: نمیدونم...!

 بی خیال

 شما هم خسته میشین

 شرمنده بچه ها... سرتون رو درد آوردم

 یلدا

نوشته شده در سه شنبه 1384/12/23ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط یلدا |

دلم گرفته امشب

 امشب٬ مانی و سحر خوابیدن و من مثل هر شب بیدارم

 خیلی به مانی گفتم که بیدار بمونه٬ ولی...

دلم گرفته٬ نمی دونم چی کار کنم...؟

کاشکی دنیا اینقدر کوچیک نبود

کاشکی آدما این همه بی معرفت نبودن

 دارم دیوونه میشم! آخه این چه دنیایی...؟ این چه خداییه...؟

 یعنی خدا صدامو میشنوه...؟ اگه میشنوه چرا جوابمو نمیده...؟

همه میگن خدا٬ بنده هاشو دوست داره

خدایا اگه تو بنده هاتو دوست داری...پس دلت نمیخواد اونا رو غمگین ببینی

 می خوای امتحان کنی...؟ آخه این همه امتحان... بس نیست؟؟؟

بابا... به کی بگم...؟ همه میگن خدا وجود داره...

اون ما رو میبینه...صدامونو میشنوه...

پس ای خدایی که داری میبینی منو و صدامو میشنوی...

ببین منو... تنهام... خیلی تنها...

 هیشکی نیست که براش از غصه هام بگم...هیچ وقتم نبوده...

تا کی میخوای به قول بعضیا امتحانم کنی؟؟

آره... تو خدایی... تو هر کاری دلت بخواد میتونی بکنی...

 ولی...بسه دیگه...خسته شدم...

 دیگه طاقت ندارم

 یلدا

نوشته شده در سه شنبه 1384/12/23ساعت 5:15 قبل از ظهر توسط یلدا |

برای شما دوستان

 بچه ها خوشحال میشم به وبلاگ شخصی من هم

 یه سری بزنید و نظر خودتون رو بگید

برای دیدن وبلاگ من روی لینک زیر کلیک کنید

صدای سکوت

 یلدا

نوشته شده در دوشنبه 1384/12/22ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط یلدا |

قسمتی از شعر بنیامین(آهنگ محرم)که مانی عوض کرده

 ممکنه متوجه مفهومش نشین

رعنا با طوفانش میاد... صبا با مهشادش میاد...

علی هم با سحر میاد...

 جلالی با یه نیمی میاد... اگه نبود٬ مهدی جون میاد...

پاشید جمع کنید بچه ها... در زدن! باباتون داره میاد...

نه... بشینید توهما... این که بابا نبود...

 (علی حسین بود٬ اومده بود آشغال ببره)

 سالی با سجادش میاد... اینا همه با هم میان...

نوشته شده در دوشنبه 1384/12/22ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط یلدا |

یه توضیح در مورد پست بعدی

دوباره یه شب بیدار نشسته بودیم٬

 منم پیش مانی و سحر نشسته بودم

 (به خاطر قطع بودن تلفن من پای pc  نبودم)

داشتیم آهنگ (محرم بنیامین) گوش می کردیم

بچه ها٬ مانی این آهنگ رو یه جورایی طبق

 کارایی که میکنیم تغییر داد و برامون خوند

قصد ما بی احترامی یا جسارت به امامان و پیامبران نبوده

 در هر صورت به کسی بر نخوره

 توی پست بعدی این شعر رو با تغییرات مینویسم

نوشته شده در دوشنبه 1384/12/22ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط یلدا |

یه بیت شعر از مانی گلی

یه روز بعد از ظهر نشسته بودیم٬

من گفتم میرم حموم٬ میام... که مانی گفت : برو...

 تا تو حموم میکنی٬ کار من آب کردن است

ای به فدای دود تو این چه نگاه کردن است

نوشته شده در دوشنبه 1384/12/22ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط یلدا |

حرفی با شما دوستان

 سلام به همه

بچه ها می خوام براتون دلیل ساختن این وبلاگ رو بگم.

یه شب مثل هر شب من و مانی و آجی بیدار بودیم.

طبق معمول من پای pc بودم٬

مانی و سحر هم جدول حل می کردند.

(مانی از جدول که خسته میشه٬ شروع میکنه مجله خوندن و...)

خلاصه کنم حرفمو که خسته نشین٬ مانی از تو مجله داشت

 برامون جوک می خوند و ما رو با حرفاش

می خندوند که یه دفعه گفت براش یه وبلاگ درست کنم

در مورد حرفها و خاطرات خودمون....

منم همین کار رو براش انجام دادم.

مطالبی که میخونین٬ همش واسه ما خاطرست

ممکنه شما چیزی ازش متوجه نشین

 فقط میخوایم که یادگاری بمونه

 یلدا 

نوشته شده در دوشنبه 1384/12/22ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط یلدا |

شعری برای آغاز

سپيده عشق ای سپيده صبح گل بهار عشقم با تو شکفته شد

با تو در راه زندگی کتاب بسته عشق باز و خونده شد

وای که چه شيرين بود عشق و يگانگيت چقدر زود گذشت روز های عاشقی

دلمون پر شادی بود پر از مهر و وفا با قلبی پاک دور از غم دنيا

قدر تو ندونستم قلب تو شکستم سپيده منو ببخش ميدونم به تو بد کردم

از رفتن تو روز ها میگذره عشق تو عزيز از ياد نمیره

بوسيدن اون لبهای آتشين افسوس که دیگه تکرار نميشه

وای که چه شيرين بود عشق و يگانگيت چقدر زود گذشت روز های عاشقی

دلمون پر شادی بود پر از مهر و وفا تو با قلبی پاک دور از غم دنيا

نوشته شده در یکشنبه 1384/12/21ساعت 5:21 قبل از ظهر توسط یلدا |